فقط می گذرد...
به کجا می رویم ما اینگونه پریشان حال و سر در گم....
همه پنهان...همه لرزان...همه با چشم بسته....
خسته...
گریزان...
یادمان نیست از کجا آمده ایم...
لحظات همه غروب گشته اند...نوری نیست که بر گیری عصایت را...
شادیم...نه؟
نفس می کشیم...با اجبار...راهی نیست که بر گردیم...باید رفت...شانه هایم می لرزد..
برق می زنه...
همه چی برق می زنه...
نه از این زرق وبرقهایی که فکرشو می کنی...
نه...
یه جور دیگه برق می زنه...
مثل چشات...
مثل دلت...
مثل خود خودت...
حالا فهمیدی چطوری برق می زنه...
کاش دل من هم مثل دل تو بود...
پاک و ساده...زلال و درخشان...
بهار داره میاد...
زیاد زیر بارون نایست...
آخه دلم نمیاد با نم نمش تو رو همرنگ خودش کنه...
اونوقت من چه کار کنم...
آهای با توام...
تو اینجا بودی و من این همه به دنبالت گشتم...
حالا صدامو نشنیدی, اشکامو که دیدی....
تو که گفته بودی فقط اشاره کن....
ولی من فریاد زدم....
نمیدونم ,شاید باید سکوت می کردم....
مثل همیشه....
نمیدونم,شاید بازم اشتباه گرفتم....
دلم یه چیزی می خواد
شاید بخندی
ولی دلم هوا می خواد
دلم سکوت پر هیاهو می خواد
دلم یه بغض پر سرو صدا می خواد
دلم اشک می خواد
ولی دلم می خواد....
شروع کن
تو می تونی پس شروع کن...
حس کن
حس کن که هستی...
تو می تونی...
شاد باش...
چون بهار هست...آب هست...نفس هست...درخت هست...
پس تو می تونی...
چون خدا هست...
خدا هست...خدا....
غافلم ,از همه عالم بی خبر
میخوام بازم حرف بزنم....
خوش حالم که هستم...
دلش می خواست بمونه ولی کسی دوستش نداشت....
زیر چارقد سفیدش یه دنیا بهار رو جا داده بود....
بوی گلاب می داد...
بوی سر سبزی بوی عشق بوی شکوه...
چشماش چشمه بود چشمه ی شادیها؛ زلال؛پاک
با دستاش سایه انداخته بود رو هر چی زیبایی بود
ولی می خواست بره
چون کسی دوستش نداشت
می گفت موندن بهانه می خواد....یه بهانه ی سبز...
...
غروب,
با دلی لرزان,
شاه پریون,
با اوازی دل نشین,
قصه ی بی غصه,
تا اوج اسمان,
با پرهای رنگین کمان,
زیبا ,بهاری,
به پایان رسید تاریکی,
می درخشد با شکوه,
پایدار,
سروری کن که حق پیروز است....
شونه هاش دیگه تاب این همه بار سنگین رو نداشت از خستگی پاهاش
می لرزید...بارشو رو زمین گذاشت و همون جور خمیده رو زمین نشست...
واسه رفع خستگی چشاشو بست ولی خوابش برد...
چشمهای سارا جلوی چشاش بو...چشمهای درشت و زیباش با یه لبخند کودکانه..
امروز بابایی دیگه برام کفش می خری ,نه؟ آره بابایی امروز دیگه حتما می خرم...
بابایی لباس نمی خوام فقط برام کفش بخر آخه کفشام زبونشون در اومدن....قربون بابایی حتما.....
حالا ساعت ۶ غروب ولی پولی به اندازه یه جفت کفش هم نداشت...
جواب سارا رو چی می داد!!!!
آقا...
آقا!!!
با شمام...
چرا اینجا خوابیدید؟؟
هان با منید....ببخشید بد جا خوابم برد از خستگی روح تو بدنم نموند...
اشکالی نداره پدر جان....چیزی لازم نداری؟
نه بابا جان...خدا عمرت بده....
ببخشید کمه ولی شاید به یه دردتون بزنید....
خدا عمرت بده بابا جان....
خدا رو شکر...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو روی دخترم خجل زدم نکردی....
تنهایی
اون قدر تنهام که همه عالم اگه پیشم باشن بازم تنهام...
دلم واسه غربت خودم می سوزه...
اشکهام امون نمی ده...
کی فکر می کنه من اینا رو بگم...
تمام حرفهام تو دلم فسیل شده...
دیگه رنگ روز و شب برام فرقی نمی کنه...
فقط می خوام چشام بسته باشه به هیچی فکر نکنم...
می خوام برم...
یه رفتن همیشگی...
خسته شدم...
به کی بگم...
اون که باید بشنوه خیلی وقته کر شده...
← صفحه بعد
نظرات ()

